تبليغاتX
حکایت دل

به خاطر دارم ، در دوران جوانى از محلى مى گذشتم ، تيرماه بود و هوا بسيار گرم ، به طورى كه داغى آن ، دهان را مى خشكانيد و باد داغش مغز استخوان را مى جوشانيد، به حكم ناتوانى آدمى ، نتوانستم در برابر تابش ‍ آفتاب نيم روز طاقت بياورم ، به سايه ديوارى پناه بردم و در انتظار آن بودم كه كسى به سراغم آيد، و با آب سردى ، داغى هواى گرم تابستان را از من بزدايد، ناگاه ديدم در ميان تاريكى دالان خانه اى به نور جمال زيبارويى روشن شد. آن زيباروى بقدرى خوشروى بود كه بيان از وصف زيبايى او ناتوان است ، همانند آنكه در دل شب تاريك چهره صبح روشن آشكار شود، يا آب زندگى جاويد، از تاريكيها، رخ نشان دهد، ديدم در دست او ظرف آب برف و خنك است كه شكر در آن ريخته اند، و شربتى گوارا از چكيده گياهان خوشبو، آميخته با گلاب پرعطر، يا آميخته به چكيده چند قطره از گل رويش بر آن درست كرده اند، به هر حال آن نوشابه شيرين و گوارا را از دست زيبايش گرفتم و نوشيدم و زندگى را از تو يافتم .

خرم آن فرخنده طالع را كه چشم

 

بر چنين روى اوفتد هر بامداد

 

مست بيدار گردد نيم شب

 

مست ساقى روز محشر بامداد(360)

 

+ نوشته شده توسط دیوید در 87/05/19 و ساعت 10:36 |

جوانى پاكباز و پاكنهادى ، با دوست خود، سوار بر كشتى كوچكى در درياى بزرگ سير مى كردند، ناگاه امواج سهمگين دريا، آن كشتى كوچك را احاطه كرد به طورى كه آن دو دوست به گردابى افتادند و در حال غرق شدن بودند، كشتيبان با چابكى و شناورى به سراغ آنها رفت ،، دستشان را بگيرد و نجاتشان دهد، وقتى كه خواست دست آن جوان پاكباز زا بگيرد و نجات دهد، او در آن حال گفت : ((مرا رها كن دوستم را بگير و او را نجات بده !))
در همين حال موج دريا به آن پاكباز امان نداد، او را فراگرفت ، او در حال جان دادن مى گفت :
((داستان عشق را از آن ياوه كار تهى مغز نياموز كه هنگام دشوارى ، يار خود را فراموش كند.))

چو ملاح (370) آمدش تا دست گيرد

 

مبادا كاندر آن حالت بميرد

 

همى گفت از ميان موج و تشوير (371)

 

مرا بگذار و دست يار من گير

 

در اين گفتن جهان بر وى بر آشفت

 

شنيدندش كه جان مى داد و مى گفت :

 

حديث عشق از آن بطال (372) منيوش (373)

 

كه در سختى كند يارى فراموش

آرى ياران خالص زندگى ، اين گونه زيستند و چنين عشق و ايثار آفريدند، اين درسهاى بزرگ را بايد از آزموده ها و تجربه ها آموخت .

چنين كردند ياران ، زندگانى

 

ز كار افتاده (374) بشنو تا بدانى

 

كه سعدى راه و رسم عشقبازى

 

چنان داند كه در بغداد تازى (375)

 

اگر مجنون ليلى زنده گشتى

 

حديث عشق از اين دفتر نبشتى (376)

 

+ نوشته شده توسط دیوید در 87/05/19 و ساعت 10:36 |

ماجراى ليلى و مجنون و عشق شديد و سوزان مجنون به ليلى را براى يكى از شاهان عرب تعريف كردند، كه مجنون با آنهمه فضل و سخنورى و مقام علمى ، دست از عقل كشيده و سر به بيابان نهاده و ديوانه وار دم از ليلى مى زند.
شاه دستور داد تا مجنون را نزد او حاضر سازند، هنگامى كه مجنون حاضر شد، شاه او را مورد سرزنش قرار داد كه از كرامت نفس و شرافت انسانى چه بدى ديده اى كه آن را رها كرده ، از زندگى با مردم ، رهيده و همچون حيوانات به بيابان گردى پرداخته اى ؟...
مجنون در برابر اين عيبجوييها، با ياد ليلى مى گفت :

كاش آنانكه عيب من جستند

 

رويت اى دلستان ، بديدنى

 

تا به جاى ترنج (365) در نظرت

 

بى خبر دستها بريدندى

مجنون با توصيف ليلى ، مى خواست حقيقت آشكار گردد و بر صداقتش ‍ گواه شود، همچون زليخا در مورد يوسف عليه السلام هنگامى كه مورد سرزنش قرار گرفت ، زنهاى سرزنشگر را دعوت كرد، و به هر كدام كارد و نارنجى داد و يوسف را به آنها نشان داد، آنها با ديدن يوسف ، بجاى پاره كردن نارنج ، دست خود را بريدند، آنگاه چ آنها را مورد سرزنش قرار داد و گفت :
فذلكن الذى لمتننى فيه
اين همان كسى است كه بخاطر (عشق ) او مرا سرزنش كرديد.
(يوسف / 31 )
شاه مشتاق ديدار ليلى شد، تصميم گرفت تا از نزديك او را ببيند، مگر ليلى كيست كه مجنون آنهمه شيفته او شده است .
به فرمان شاه ، ماءموران به جستجوى ليلى در ميان طوايف عرب پرداختند، تا او را پيدا كرده و نزد شاه آوردند، شاه به قيافه او نگاه كرد، او را سياه چرده باريك اندام ديد، در نظرش حقير و ناچيز آمد، از اين رو كه كمترين كنيزكان حرمسراى او زيباتر از ليلى بودند.
مجنون كه در آنجا حاضر بود از روى هوش ، بى توجهى شاه به ليلى را دريافت ، به شاه گفت :
((بايد از روزنه چشم مجنون به زيبايى ليلى نگاه كرد، تا راز بينش درست مجنون بر تو آشكار شود.)) (366)

تندر ستانرا نباشد درد ريش (367)

 

جز به هم دردى (368) نگويم درد خويش

 

گفتن از زنبور بى حاصل بود

 

با يكى در عمر خود ناخورده نيش

 

تا تو را حالى نباشد همچو ما

 

حال ما باشد تو را افسانه پيش

 

سوز من با ديگرى نسبت نكن (369)

 

او نمك بر دست و من بر عضو ريش

(ناگفته نماند كه منظور سعدى از نقل اين قصه هاى پرسوز عشق ، آن است كه حقيقت و شناخت عرفانى عشق به معشوق كامل (خدا) را كه مايه آرامش است به ما بياموز، كه خود در شعر ديگرى مى گويد:

ز عقل انديشه ها زايد كه مردم را بفرسايد

 

گرت آسودگى بايد برو مجنون شو اى عاقل !)

 

+ نوشته شده توسط دیوید در 87/05/19 و ساعت 10:35 |

چنانچه از آيات قرآنى استفاده مى شود هنگامى كه برادران وقتى به صحرا آمدند، تصميم گرفتند يوسف را به چاه بيندازند و تصميم قبلى آنان اين بود كه به هر ترتيبى شده يوسف را از پدر دور كنند و به سرزمينى دور ببرند و تا به او دستى نرسد، اما وقتى به صحرا آمدند و شايد در بين مسير، گذرشان به چاهى افتاد و به اين فكر افتادند تا او را در چاه افكنند و بدين طريق هدفشان را عملى سازند.
در اين كه چاه مزبور آيا معروف بوده و سر راه كاروانيان قرار داشته كه هنگام رفت و آمد از آن چاه آب مى كشيدند يا اين كه در بيابان دور افتاده اى قرار داشت كه در زمان هاى سابق ، از آن بهره بردارى مى شده و آن روز از استفاده بود يا فقط چوپان هاى بيابان كه از محل آن آگاه بودند و از آن بهره مى بردند، اختلاف است .
شيخ طبرسى نقل كرده كه برخى گفته اند: اين چاه در بيابان دور افتاده و بى آب و علفى بود و سر راه كاروانيان نبود و كاروانى كه هم سر چاه آمده و يوسف را بيرون آوردند (23)، را گم كرده و بيراهه آمده بودند و به طور تصادفى از آن جا مى گذاشتند. در تفسير روح البيان آمده است چاه مزبور در سه فرسخى كنعان قرار داشت كه آن را شداد هنگام آباد كردن سرزمين اردن ، حفر كرده بود و هفتاد ذرع يا بيشتر عمق داشت و مخروطى شكل هم بود يعنى دهانه آن تنگ و قعر آن فراخ بود (24) و معلوم نبود كه چرا و به چه منظور آن را به اين صورت حفر كرده بودند.
بعضى گفته اند كه آب آن شور و قابل استفاده نبود و چون يوسف در آن چاه افتاد از بركت آن حضرت ، آب چاه شيرين شد و مورد استفاده قرار گرفت . (25)
به هر حال يوسف را كنار چاه آوردند و پيرآهنش را بيرون كرده و ريسمانى به كمرش بستند او را ميان چاه سرازير كردند. يوسف از آنان خواست لااقل پيراهنش را بيرون نكنند و به آنها گفت :
اين پيراهن را بگذاريد تا تن خود را بدان بپوشانم با لحن تمسخرآميزى در جوابش گفتند: خورشيد و ماه و يازده و ستاره را بخوان تا همدم و يار تو نباشد در تفسير قمى آمده است كه بدو گفتند: پيراهنت را بيرون آور يوسف گريست و گفت : اى برادران برهنه ام كنيد؟ يكى از آنها كارد كشيد و گفت : اگر بيرون نياورى تو را مى كشم . حضرت دست بر لب چاه مى گرفت كه در چاه نيفتد، و از آنان مى خواست تا او را به چاه نيندازند، ولى آنها با كامل خشونت دست هاى او را از لبه چاه دور كرده و ميان چاه سرازيرش كردند، وقتى به نيمه هاى آن رسيد، به منظور قتل او يا روى كينه و رشكى كه بدو داشتند، ريسمان را رها كردند و يوسف را به قعر چاه افتاد. و چون در قعر چاه آب بود يوسف در آب افتاد و آسيبى نديد. سپس به طرف سنگى كه در چاه بود رفته و بالاى آن آمد و خود را از آب بيرون كشيد.
برخى معتقدند منظور از
غيابت الجب كه در دو جاى اى داستان از قرآن آمده ، جاى گاه مخصوصى بوده كه در كناره چاه بالاى سطح آب مى كنده اند و جاى نشيمن و استفاده از آب چاه بوده است و اين كه يوسف را در آن جايگاه زندانى كردند، براى آن بود كه نخواستند مستقيما وى را بكشند و از طرفى منظورشان را نيز عملى كرده باشند.
در نقلى آمده كه وقتى يوسف را به چاه انداختند، اندكى صبر كردند و سپس ‍ او را صدا زدند و تا ببينند زنده است يا نه ؟ و چون يوسف جوابشان را داد، خواستند سنگى به سرش بيندازند و او را بكشند، ولى باز
يهودا مانع اين كار شد و از كشتن يوسف جلوگيرى كرد.
حال بينيم برادران پس از آن چه كردند و چگونه به كنعان بازگشتند و جواب پدر را چه دادند؟

+ نوشته شده توسط دیوید در 87/05/19 و ساعت 10:34 |


 

زراره از حضرت باقر(ع ) نقل ميكند كه اسشان فرمودند سمرة بن جندب در باغستان مردى از انصار داشت خانه انصارى در ابتداى باغ بود و سمره هرگاه ميخواست وارد باغ شود، بدون اجازه ميرفت كنار درخت خرمايش . انصارى تقاضا كرد هر وقت ميل دارى داخل شوى اجازه بگير سمره بحرف او ترتيب اثرى نداد و بدون اجازه وارد مى گرديد.
انصارى شكايت بحضرت رسول (ص ) برد و جريان را عرض كرد ايشان از پى سمره فرستادند او را از شكايت انصارى آگاه و دستور دادند هر وقت ميخواهى داخل شوى اذن بگير. سمره امتناع ورزيد، آنجناب فرمود در اينصورت پس بفروش . با قيمت زيادى تقاضاى فروش كردند او راضى نميشد، همينطور مرتب قيمت را بالا مى بردند و نمى پذيرفت تا اينكه فرمودند در مقابل اين درخت ، درختى در بهشت برايت ضامن ميشوم ابا كرد. از واگذار كردن درخت ((فقال رسول الله (ص ) للانصارى اذهب فاقلعها و ارم بها اليه فانه لا ضرر و لاضرار فى الاسلام )) پيغمبر(ص ) فرمود برو درخت را بكن و بينداز پيشش در اسلام زيان نيست و زيان رساندن هم وجود ندارد.(17)

+ نوشته شده توسط دیوید در 87/05/16 و ساعت 0:32 |